|
|
|
|
|
|
|
آنکه هلاک من Lyrics |
ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست خون چكيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد لعلي از كان محبت برنيامد سالهاست تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد شهر ياران بود و خاك مهربانان اين ديار مهرباني كي سر آمد شهر ياران را چه شد صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد گوي توفيق و كرامت در ميان افكنده اند كس به ميدان درنمي آيد سواران را چه شد زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش از كه مي پرسي كه دور روزگاران را چه شد شعر : حافظ
ترانه (ياد باد)
روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن روزگاران ياد باد كامم از تلخي غم چون زهر گشت بانگ نوش شادخواران ياد باد گرچه ياران فارغند از ياد من از من ايشان را هزاران ياد باد مبتلا گشتم در اين بند وبلا كوشش آن حقگذاران ياد باد گرچه صد رود است از چشمم روان زنده رود باغ كاران ياد باد شعر : حافظ
ترانه (باغ نظر)
آنكه هلاك من همي خواهد و من سلامتش هر چه كند به شاهدي كس نكند ملامتش باغ تفرج است و بس ، ميوه نمي دهد به كس جز به نظر نمي رسد سيب درخت قامتش كاش كه در قيامتش بار دگر بديدمي كانچه گناه او بود من بكشم غرامتش شعر : سعدي
باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش اي دل اندر بند زلفش از پريشاني منال مرغ زيرك چون به دام افتد تحمل بايدش رند عالم سوز را با مصلحت بيني چكار كار ملكست آنچه تدبير و تامل بايدش تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش با چنين زلف و رخش بادا نظر بازي حرام هر كه روي ياسمين و جعد سنبل بايدش نازها زان نرگس مستانه اش باد كشيد اين دل شوريده تا آن جعد و كاكل بايدش ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش كيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود عاشق مسكين چرا چندين تجمل بايدش شعر : حافظ
دلم رميده شد و غافلم من درويش كه آن شكاري سرگشته را چه آمد پيش چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم كه دل به دست كمان ابرويست كافر كيش خيال حوصله بحر مي پزد هيهات چهاست در سر اين قطره محال انديش بنازم آن مژه شوخ عافيت كش را كه موج مي زندش آب نوش بر سر نيش ز آستين طبيبان هزار خون بچكد گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش به كوي ميكده گريان و سر فكنده روم چرا كه شرم همي آيدم از حاصل خويش نه عمر خضر بماند نه ملك اسكندر نزاع بر سر دنيي دون مكن درويش بدان كمر نرسد دست هرگدا حافظ خزانه اي به كف آور زگنج قارون بيش شعر : حافظ
| |
فرستنده متن : صادق عارف
|
|
|
|
|
|