شوری که اهلِ بپا هر غزلِ نگاه او دارد نور صفا دیده بى گناه او چه بگویم چه بگویم ز نگاه گرم او که به جانم چه شررها زده نازو شرمِ او نه کلامى نه پیام اى به لب خموشه او که زچشمش دل عاشق چه نود خورش او هر دم به مهربانى ساز سخن کند سر شکفه نهانی چشم اش زمن کند گویم به عشق من چرا شوری به پا نمی کنی گویم که می پرستمت باور چرا نمیکنى شوری که اهلِ بپا هر غزلِ نگاه او دارد نور صفا دیده بى گناه او چشمِ سیاهش با شور و مهستى نگرد بسوى من با هر نگاهش پندد به هستى قله آرزوى من دارم هواى او جویم به دایه و که زنده ام براى و